تاريخ : ۱۳۸٩/۸/۱ | ۱:٥٠ ‎ق.ظ | نویسنده : گل های پایه دوم

آن شب که بابا ...

 

      صبح خیلی زود پدرم از خواب بیدار شد وضو گرفت تا نمازش را بخواند و مادرم بعد از خواندن نمازش وسایل پدرم را آماده می کرد و هر دو فکر می کردند که من خواب هستم ولی من زیر چشمی آنها را می دیدم .

      می دیدم که پدرم چگونه با خدا حرف می زند . می دیدم که مادرم با چه زیبایی چفیه پدر را تا می کند و سجاده ی زیبایش را می بوسد و در کوله پشتی اش می گذارد . دوست داشتم مانند پدرم آن قدر بزرگ می شدم که دوشا دوش او به جبهه بروم ولی افسوس که 9 ساله بودم و این کوچکی سن برایم دردسری بود ،  هر کاری کردم نتوانستم خود را به خواب بزنم و از جا برخاستم و آرام آرام به سوی اتاق پدر رفتم .

      آنچنان پدر غرق در عبادت بود که آمدنم را متوجه نشد همچنان که به پدر خیره شده بودم ، فشار دستی روی شانه هایم احساس کردم به بالا نگاه کردم چهره ی خندان مادرمرا آرام تر کرد .

      پدر متوجه من شد مرا در آغوش گرفت و بوسید و مرا به سوی رختخوابم برد نقاشی که شب قبل کشیده بودم به او نشان دادم در آن نقاشی پدر را در حال نبرد در جبهه های جنگ کشیده بودم . او سپس داستان نوجوانی شجاع و  13 ساله را برایم تعریف کرد که چگونه با نارنجک به زیر تانک دشمن رفت تا راه دشمن را ببندد . به چشمان پدر نگاه کردم آرام و گرم سخن می گفت و با عث شد تا پلک هایم سنگین شود در یک لحظه چشم گشودم ولی پدر را آنجا ندیدم و تصویر مهربان و لبخند همیشگی اش در قاب عکس زنده بود قاب را برداشتم و از او تشکر کردم و برای شادی روحش صلواتی فرستادم زیرا که پدر چند سالی پیش در جنگ تحمیلی به شهادت رسیده بود . 

هفته دفاع مقدس مبارک    



.: Weblog Themes By M a h S k i n:.